hamzeh salehi



 

آدما باور ندارین رنگ آسمون سیاهه؟

نگفتین حتی یه لبخند توی این شبا گناهه؟

تموم ستاره ها رو ندیدین که یک نفر چید

یکی که گیسای ماهُ از خواب شب پره دزدید

شما خواب بودین که شیطون پا گذاش تو کلبه هاتون

سنگای سیاهشو کاشت توی باغچه ی دلاتون

آدما باور ندارین داریم بازی رو می بازیم؟

توی این بلبشو ماها آخه به چی مون می نازیم؟

دیگه وقت خواب تمومه چرا هیشکی نمی فهمه؟

تاریکی رو پشت بومه چرا هیشکی نمی فهمه؟

دیوای سیاهی حالاهی دارن به مون میخندن

واسه ی حمله ی آخر بند کفشارو می بندن

ولی ما هنوز تو چرتیم حالیمون نیس نمی بینیم

برا فکر راه چاره کنار هم نمی شینیم

آدما اگه نجنبیم پس معرکه س کلامون

وقتشه از بیخیالی بزنیم یک دفه بیرون


hamzeh salehi

 

کمی حمزه‌ام/کمی صالح/کمی.../و توی خيابان نشانی خدا را می پرسم از شما که می دانيد/که نمی دانيد/کمی کوچکم /کمی پير /و دلم هی برای خودم تنگ می شود/.../من دلم يک ماهی قرمز می خواهد/مردم!/من دلم يک ماشين قرمز می خواهد/مردم/من دلم می خواهد گاهی به سرنوشت اتوبان تف کنم از پل عابر/لی لی راه بروم و کسی نخندد/با انگشت اشاره اشاره‌ام ندهد/من کمی از تاريکی هم می ترسم/دلم می خواد چشمام را که می بندم/شب نشود/و کاش برقها هيچ وقت نرود/.../چقدر اديسون آدم خوبی ست/قدر آدم خوب کم می آيد بيرون/که من ببينمش/که دسم را بکنم لای موهاش و دلم خنک شود/که دستش را بگيرم تا گم نشوم ديگر لای خوابهام/.../من حمزه‌ام/کمی صالحی‌ام/و مدادم را تا ته جويده‌ام تا خدا درونم شعر بنويسد/تا خدا درونم يک شمعدانی بکشد که حوصله‌اش سر نرود/ که زلزله نريزد /تا پروانه از دست دختر کوچکی پرباز کند/که هم قد تنهايی من است/راستی .../من سبزه‌ام/اما مدتهاست... مدتهاست تشنه‌ام گذاشتند /آ..د..م..ها/و زرد شده‌ام

های

های

شاعر زخمی

پلنگ آن سالها

بیا

مرا کمی بیشتر بدر

پنجه های ردیفت زیادی است

از سر من

خودم را خط خطی نکرده ام که نبینی

صورتک ننوشته ام برای دلم

رد پاک نکرده ام از زمین ورق

من

عریان ایستاده ام

شاعر

آدم شده ام

و دلم برای دندانهای تو لک زده است

توی خیابان باد آرام قدم می زند

خیابان خلوت است

یک دختر کوچک با موهای طلایی از روبه رو می آید

توی دستش یک عروسک دارد

کمی دوده به صورتش نشسته

رو به روی من می ایستد

- سلام حمزه

- ؟

- سلام حمزه ، سلام

تعجب می کنم و کمی می ترسم.عجیب است که از فرشته ی زیبایی مثل او می ترسم

- تو من رو از کجا می شناسی فرشته خانم؟

- من اسمم فرشته نیس

- پس چیه

- هنوز معلوم نیست

- یعنی چی هنوز معلوم نیست؟

- چون تو هنوز برام یه اسم انتخاب نکردی

باز هم تعجب می کنم.دخترک پلک می زند.چشمهاش خاکستری است و نگاهش آشناست برایم

- آخه نمی شه که اسم نداشته باشی.اصلا تو چند سالته

سرش را بالا گرفته است تا بتواند نگاهم کند.غصه می ریزد به چشمهاش

- نمی دونم

- از کجا میای

- از سر همین خیابون

- نه یعنی خونه تون کجاست

- هنوز نمی دونم

میخوای ببرمت پیش پلیس؟ شاید اونا بتونن کمک کنن

لبهای سرخ کوچکش می لرزد

- حمزه

- چیه

- مگه تو همیشه نمی خواستی یه دختر کوچولو داشته باشی؟

راست می گوید.من همیشه دلم خواسته یک دختر کوچک داشته باشم.دخترهای کوچک مثل فرشته ها هستند با نگاههایی که نمی شود مثلش را پیداکرد.

رو به روی دختر روی زانو می نشینم تا هم قدش شوم.کاش یک دستمال داشتم تا صورتش را پاک می کردم

- آخه ... من ... تو اینها رو از کجا می دونی؟

- من اومدم که دخترت باشم.من همین حالا از آسمون اومدم.فقط تونستم عروسکم رو بیارم.شهر شما خیلی کثیفه.پایین که داشتم می اومدم کلی دوده نشست رو صورتم

هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است.باور کردنی نبود.به یک شوخی عجیب می مانست یا یک خواب...که البته خواب شیرینی بود.

هی

دختر!

قرار نبود مگر

سربازت بیاید از خطوط پیاده ی عابر

هی کند تردید اسب مرا

تا سم بچکاند به خانه های سیاه

و

سپید

بخت

شوم

آخر!

قرار نبود مگر

کیشم نکنی از پشت معلوم پنجره ات

دیگر

تا مات نشود لبهایم

مات نماند از برفی عجیب

که می بارد در این خانه های سیاه

هی تله بستم برا کبوتر چشمهات

راه کج کرد سوسن پلکت

رخ بستی برایم

که شرم

مورب بیاید جبروت را

پیوند بزند

به صفحه ی ناامید پلکهام

وببازم همه چیز را

* * *

روی چشمهای سفیدم

تسبیح می سازد دوباره

دستهام

با مهره های سوخته

ونخی از گیسوان بلندت


hamzeh salehi

 

صدای خسته‌ی قطره‌های بارون رو لبم

    توی سرمای زمستون غرق آتيش تبم

دل گرفته از عروسکای رنگی ٫ می دونم

   دارم اين ترانه‌رو با چشم بسته می خونم

حجم ابری چشام پر شده از يه بغض خيس

      تو خيابون خيالم ديگه رد پايی نيس

آرزوهام می چکن از تن افرای دلم

      يه تيکه سنگ می ذارم توی سينه جای دلم

می رم از ياد همه اشکامُ داغون می کنم

        سرخی چشمامُ از آدما پنهون می کنم

 

     

     


hamzeh salehi

 

وقتی ترانه‌ی صدات آهنگ بارون می گيره

     حالت ابری چشات نو ذهن من جون می گيره

حرکت خسته‌ی لبات وقتی حداحافظُ گفت

            لرزش آروم دلت وقتی جوابشو شنفت

هق هق زرد شونه‌هات پاييزُ تو گلوم نشوند

            تاب موهات تو باد منُ به آخر دنيا کشوند

نيستی صدای رفتنت کابوس لحظه‌هام شده

              تاريکی کنج اتاق مدتيه که جام شده

باور نمی کنی نکن ولی تمومه کار من

       می شينه رو دستای تو همين روزا غبار من

            

 


hamzeh salehi

 

وقتی که بارون می‌باره چشماتو یادم میاره

قطره ای که رو پنجره یه رد باریک می ذاره

نم نم آسمون برام ترانه ی نگاهته

جاده ها می دونن هنوز چشمای من براهته

آبی بارون می شینه رو زرد برگای خزون

هق هق من رو میشنون ستاره های آسمون

بسه دیگه ورق بزن صفحه ی خیس قصه رو

تو این سیاهیا نمون به خواب تاریکی نرو

نذار بمونه منتظر یه مرد تنها تا ابد

بیا که بیدار شه دلم از این همه خوابای بد


hamzeh salehi

 

دوس دارم بيای پيشم برام بخونی لالايی

مادر مهربونم،عزيز جونم کجايی

دوس دارم که دستتو روی سرم بذاری باز

مهربونی تو برای خستگی‌م بياری باز

چه‌جوری باور کنم که ديگه پيشم نميای

نميشه باورم اينکه پسرت رو نمی خوای

دل من گرفته هيچ کی ديگه نيس صدام کنه

با يه خنده يه نگاه دوباره رو به رام کنه

ديگه بوی چادر نمازتو نمی شنوم

توی تاريکی شب صد دفه از خواب می پرم

بيا باز قصه بگو برام که خوابم ببره

بی تو شب از همه‌ی سياهی‌ها سيا تره

چه جوری دلت اومد رها کنی دست منو

نمی دونستی مگه غصه‌ی بی کس شدنو

کاش فقط يه بار بيای فقط يه بار يه خواب من

توی خلوت شبام يه بار بدی جواب من

پسرت دلش گرفته، بارون از چشاش مياد

ميدونم که باز دلش نگاه مامانو می خواد


hamzeh salehi

 

بذا (بذار) بارون شم و رو زمين قلبت ببارم

بذا نقاشی ماهو واسه چشمات بيارم

بذا برگردم از اين جاده‌های بی سر و ته

بذا زندگی مو تو باغ چشات جا بذارم

بذا اين گوشه‌ی خلوت به نگات خيره بشم

مريم پلکاتو تو باغچه‌ی قلبم بکارم

تو نشو راضی به مرگم تو غم نديدنت

که از عشقت تو گلو يه بغض صد ساله دارم

دلم از راه‌هايی که به تو نمی رسن پره

مرغک مهاجر خسته‌ی اين روزگارم


hamzeh salehi

 

قلب من تو اين شلوغی،گم می شه يه روزی آخر

تو نمی دونی کی هستی،قبله‌گاه يه مسافر

يه کسی که عاشقونه واسه تو غزل می خونه

پر پاييزه نگاهش دلش اما بی خزونه

دوس دارم صدات کنم تا روحم آبی شه از اسمت

منو با چی جادو کردی، چه مقدسه طلسمت

دستامو به يادگاری تو ترانه جا می ذارم

اگه تو بخندی ماهو واسه خنده‌هات می‌آرم

چقدر اين لحظه قشنگه،که دوست دارم رو می گم

شرم سرخ گونه‌هاتو به يه باغ رز نمی دم

 

 

 

 

 


hamzeh salehi

نقاشی

تو يه نقاشی زيبا و قشنگی                        منو کشته اون دو تا چشای رنگی

چه جوری بخونم اين ترانه ها رو             وقتی با عشق من اين جوری می جنگی

با مداد رنگی نمی شه تو رو فهميد                      توی خوابم نمی شه نگاه تو ديد

دلمو به خنده‌هات می بازم آره                    کاش می شد عکس تو رو از آينه دزديد

هر چی ميکشم لبت رو نمی تونم                           گلای سرخو رو لبهات بنشونم

راز اين صورت زيبا چيه آخه                                    بگو تا اين همه جادو رو بدونم

نه قلم‌مو٬ آب رنگ٬ مداد شمعی                  می ريزم دور همه شونو دسته جمعی

راه اصلی دلت کشيدنی نيست                     خسته ام ديگه از اين راه‌های فرعی

 

 


hamzeh salehi

 

مثل سایه ی سیاهی که رو سنگفرش خیابون
زیر پای عابرا له میشه قلبش خیلی آسون
 
یا مث بغضی که مونده وسط یه راه تاریک
نه قراره بره پایین نه میتونه بشه بارون
 
یه نفر یه آدم تک یه کسی که مرده بی شک
تو دلش کرده حالا حک که دروغه قصه هامون
 
من دروغم تو دروغی لیلی ازهمه دروغ تر
من خیالم تو خیالی بد تر از من و تو مجنون
 
یه نفر که خیلی خسته س از تموم قصه هایی
که نمی رسن در آخر کلاغا به لونه هاشون
 
مثل یه مجسمه یه نفره تو این ترانه
که زدی تیری به قلبش از تو کتفش زده بیرون
 
اما از بس که گذاشتیش سر هر راهی و رفتی
حالا دیگه زده زیرش رویاهاشم کرده ویرون
 
دیگه عاشقی تمومه میدونم که سخته اما
از خودم بیرون نمی رم واسه من بهتره زندون
 
مثل یه زندونی ام من که ته دلش یه جوری
هس هنوز تو انتظار یه ملاقاتی یه مهمون

hamzeh salehi

 

می دونم پا می ذاری رو برگای زرد دلم
با خودت می گی که از یاد قشنگ تو می رم


میری و یادت میره اینجا یکی منتظره
یکی که نبودن تو شادیهاشو می بره


می ری دستای منو تنها می ذاری می دونم
تا برا همیشه تو شب تو سیاهی بمونم


مشق چشماتو مدام خط میزنی رو گونه هات
شقایق میشکنه قلبش آروم آروم زیر پات


لب تو مثل دل من داره می لرزه فقط
نمی دونم چه جوری مام رسیدیم آخرخط


میری و من گله دارم از زمین و آسمون
هی بلند داد می زنم پیشم بمون پیشم بمون


چشامو می بندم اینجوری شاید پر نکشی
نیمه ی خالی لیوان و یه هو سر نکشی


رفتنت رو نمی بینم شاید اینجوری نری
تیکه های روحمو با خودت اینجور نبری


چشمامو می بندم آخه دل من یه کودکه
اینجوری بادکنک آرزوهاش می ترکه


نفسم نمی کشم شاید که اینجوری بشه
تقدیراز جدایی ما دو نفر دس بکشه


تو نری نگا کنی پشت سرت فقط یه بار
تا ببینی منو توی این شب تیره وتار


چشامو وا می کنم تو رفتی و تنها شدم
مثل تنهایی دریا تو دل شبها شدم


قصه مون تموم شده من ولی خوابم نمی یاد
می ریزم قصه هامو رو دل کاغذ با مداد


رفتی رد پات داره بد جوری آزارم میده
خدا آخه چرا این تنهایی رو آفریده


hamzeh salehi

 

خیابون تاریک و خیسه داره بارون می باره
این هوا داره تو رو به خاطر من میاره
 
که یه شب مثل الان پر زدی از نگاه من
تا بگی چه تلخه رفتن , رفتن و تنها شدن
 
تا بگی چه جوری میشه دل یکی رو شکوند
هی بهش بگی که می مونم و آخرش نموند
 
یه شبی مثل الان تو خیسی این خیابون
بی کس و تنها گذاشتی دلمو خیلی آسون
 
حالا من کناراین پنجره تو یه جای دور
دل تو غرق خوشی قلب من اما سوت و کور
 
دیگه نیستی تا دل من یه هو اینجور نگیره
نیستی تا این پسره اینجوری تنها نمیره
 
نیستی تا شمع چشامو تاریکی فوت نکنه
بی قراریم همه رو یک دفه مبهوت نکنه
 
خیابون تاریک و خیسه من ولی منتظرم
روزای خوبمونو هی دارم از یاد می برم
 
آخ که بارون چه غمی تو دل من نشونده باز
آسمون دست چشاموخوب دوباره خونده باز
 
وقتی نیستی شب وروزم به همین سیاهیه
فکر برگشتنت انگار یه امید واهیه

hamzeh salehi

 

وقتی چشماتو می بندی سیاهی جون می گیره
تموم ترانه هام هوای بارون می گیره
وقتی چشماتو می بندی یه دفه تنها می شم
دل من بهونه ی لیلی و مجنون می گیره
 
از کدوم آینه میای که روشنه خندیدنت
چرا اینجوری برام تازگی داره دیدنت
میدونی نگاهتو به صد تا دنیا نمی دم
می دونم دزدکی از باغ ستاره چیدنت...

hamzeh salehi

 

میدونم یه روز میاد که آسمون         یکی از ستاره هاشو کم کنه
دست آبی شو بذاره رو دلم              من دیوونه روهم آدم کنه
 
یه روزی که بید قلبمو کسی           با نسیم رفتنش نلرزونه
کودک نگاهمو تو قصه هاش         از سکوت و تاریکی نترسونه
 
    من هنوز مترسک زمینی ام         که شبا بافکرابرا می خوابه
اشکامو می دزده از رو گونه هام        دعاهای بارونش بی جوابه
 
من هنوز همون صلیب چوبی ام       که ترکهای دلش رو میشمره
نگاش ازآتیش بی کسی پره         خودشو به دست روزا می سپره
 
می دونم تموم میشه روزای تلخ       یه روزی که چلچله خبر بده
جنگل سیاه افرا یه دفه                آواز سپید عشقو سر بده
 
دلمو دخیل می بندم به غروب        ورقای تقویمو قسم میدم
چشم میدوزم تا بیان فرشته ها        نازاشک آسمونو می خرم

hamzeh salehi

 

روزا پشت سر هم میان و میرن ولی تو........ فراموشت شده اینجا یه نفر منتظره
صب به صب به یاد تو بیدار می شه....... شب به شب با گریه خوابش می بره
روزا هی میان و میرن ولی غم................ تو گلوی آینه مونده هنوزم
تو رهاش کردی شکوندی دلشو................. ولی دستتو نخونده هنوزم
چقدر این زمستون لعنتی سرده بی وفا............ چیزی از گرمی چشمات ندارم
فقط این شاخه ی خشک نرگسو.............. که همیشه تودلم جا می ذارم
تو می خوای که من ببازم تا بیای......... بت بگم که غصه خوردم تا بیای
چشم خسته مو می خوای نگا کنی.............. بگم آروم کم آوردم تا بیای

hamzeh salehi

 

گرمی خاطره هامون از دلم بیرون نمی ره
تو شبای سرد پاییز هی بهونه تو می گیره
رفتی و ستاره هامون توی دست شب اسیرن
نگو بت نگفته بودم لاله ها بی تو می میرن
نیستی پیشم تا ببینی که چه تاریکه نگاهم
کو کجاس سپیدی تو واسه خوابای سیاهم
گرد تنهایی نشسته روی دیوارای خونه
دارم این گوشه می میرم تو روزای بی نشونه
حس مهربون دستات کاش می شد که باز بکارن
بذر چشماتو تو قلبم خنده تو واسم بیارن...

hamzeh salehi